حکایت
روزی مجنون از سجاده شخصی عبور می کرد.
مرد نماز راشکست وگفت : مردک !
درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت :
عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:10 توسط عباس محمدیان(مدير وبلاگ)
|
اين وبلاگ متعلق به دانشجويان رشته گياه پزشكي ورودي 89 دانشگاه اروميه مي باشد.