یادم رفته بودن  این چیزا...


۱٫ مرد را به عقلش نه به ثروتش
۲٫ زن را به وفایش نه به جمالش
۳٫ دوست را به محبتش نه به کلامش
۴٫ عاشق را به صبرش نه به ادعایش
۵٫ مال را به برکتش نه به مقدارش
۶٫ خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
۷٫ اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش
۸٫ غذا را به کیفیتش نه به کمیتش
۹٫ درس را به استادش نه به سختیش
۱۰٫ دانشمند را به علمش نه به مدرکش
۱۱٫ مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش
۱۲٫ نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش
۱۳٫ شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش
۱۴٫ دل را به پاکیش نه به صاحبش
۱۵٫ جسم را به سلامتش نه به لاغریش
۱۶٫ سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

قطعه گمشده

قطعه گمشده
اثر شل سيلور استاين
 
 
 
 
ادامه نوشته

علم بهتره یا ثروت؟!!!



معلم شاگرد را صدا زد تا انشايش را كه علم بهتر است يا ثروت بخواند.

پسر با صدايي لرزان گفت: ننوشتيم آقا!

پس از تنبيه شدن با خط كش چوبي، او در حاليكه گوشه كلاس ايستاده بود و دستهاي قرمز و ورم كرده خود را ميماليد،زير لب گفت:


آري؛ ثروت بهتر است. زيرا كه دفتري ميخريدم و مينوشتم....

اخبار ایران در ۵۰ سال دیگر (طنز)

 

* سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قرائت سوره بقره) اخبار امشب را به سمع و نظرتان میرسانیم:
 

* قیمت هر سکه طلا امروز دربازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.

* ایران خودرو: هفتادو نهمین مدل پژو با نام پژو ایکس دی اماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول انتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز ان هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است

* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز ف ی * ل * ت ر نشده اند به سه عدد رسید.

* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت .علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خدا حافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت به قولی.

* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش دهد وآن را از 63% به 62.5 درصد برساند.

* یکصد و شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی ودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود .

* به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.

* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد.
وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد

* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.

* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون میتوانستند یک اتومبیل بخرند.

* روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.

* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5ماه افزایش می یابد.

70 در صد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد

* از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی بر گزار می کند.

* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.

*شرکت ایرباس طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده.

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ....

 

با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم 


تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه


زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه


صبح رفتم کنکور بدم .مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پـَـَـ نه پـَـَـ اومدم اینجا برم دسشویی
 


ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم
 


رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!! 


خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟
میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟ 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ
اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟ 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!


میگه امتحانِ چی داری؟؟؟میگم وصایا,,,میپرسه وصایای امام؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ... وصایای الیزابت تیلور ...



داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت

همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم


به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!


رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟
 
میگه برا کباب؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟ . . .پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه


مرغ عشقم مرده و درحالی كه پاهاش روبه بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم:
پـَـَـ نــه پـَـَــــ كمر درد داشته دكتر گفته باید طاق باز دراز بكشه كف قفس

ادامه نوشته

قطعه 44

 

شرح مکرر یک سفر

از خاکی ترین نقطه ایران به افلاکی ترین منزل راهیست به اندازه گرو گذاشتن چند ساعت...

سینه خاک، مرمر سفید و چند کلمه مبهم مامنی شده برای آرام یافتن یاری رسانانی که گمنام ماندند!

 چشم چقدر حقیر است اگر این ترتیب نامفهوم را تکراری ملال آور بیابد!

در تنهاترین نقطه ازین شهر کبود کنار همه ازین عالم گسیختگان تکه بهشتی نه چندان وسیع برق میزند اما حیف که مردم حتی اگر آسمان را بهشان هدیه کنی از خاک طلایی رنگ رویاهای حیرانیشان دست نمیکشند و چقدر دلم برای خودم میسوزد که همه راهها را سریع آموختم الا راهی که به قلبم میرسید...

 و چه دیر آدمی میفهمد که آدم بوده

 

رنگهاي مداد رنگي، معرف شخصيت شما


ادامه نوشته

عشق...!

عشق...!

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

                                                           اگر سرخم  چنان آتش حدیث دیگری   دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

                                                          نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار  و سوزان بود

                                                         و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب وخشکیده تنم درآتشی میسوخت

                                                         ز ره آمد یکی خسته  به پایش خار بنشسته

                                    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود 

ز آنچه زیر لب می گفت :

                                                         شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری

                                                         به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبیبان گفته بودندش

                                                         اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

                                                         بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

           شود مرهم

                  برای دلبرش آندم

                             شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

                                                         بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

      به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

                                                        به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

                                                   به ره افتاد...!

و او می رفت و من در دست او بودم

            و او هرلحظه سر را

                        رو به بالاها

                                   تشکر از خدا می کرد

 

ادامه نوشته

بلند ترین صدای جهان!!

    
بلندترین صدای جهان توسط حشره«قایقران آبی!
 

 

ادامه نوشته

تصاویرزمین از نگاه آسمان!

 

تصاویرزمین از نگاه آسمان!

ادامه نوشته

تصاویر بی نظیر میکروسکوپی از اجزای مختلف بدن


تصاویر بی نظیری که در زیر مشاهده می کنید توسط میکروسکوپ از اجزای مختلف بدن انسان گرفته شده اند.
ادامه نوشته

اسمتون چندمین اسم معروف در دنیاست


شاید شما دوست داشته باشید بدونید که اسمتون چندمین اسم معروف در دنیاست ،

چند نفر در آمریکا هم اسم شما هستند ،

 چه نسبتی از مردم دنیا با شما هم اسم هستند ،

شکل اسمتون با حروف بریل ، کد مورس و زبان بارکد به چه صورت است

و یا اینکه بدانید آیا اسم شما به عنوان نام معروف تره یا نام خانوادگی !

همه این ها را می توانید در سایت pokemyname و با زدن اسم خود در کادری که در صفحه اول آن مشخص هست با خبر شوید ،

http://www.pokemyname.com


گنجشکي که با خدا قهر بود…


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:
مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي هستم که
دردهايش را در خود نگاه ميدارد…
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لب هايش دوختند،
گنجشک هيچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود :
با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم،
آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام.
تو همان را هم از من گرفتي.
اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟
لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟
و سنگيني بغضي راه کلامش بست…
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به
دشمني ام برخاستي!
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چيزي درونش فرو ريخت
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.

معما!

تست هوش معمای زندانی:

شخصی درون زندانی حبس شده است. اتاقی که این شخص در آن نگاهداری می شود دو در دارد که یکی به سمت چوبه دار راه دارد ولی دیگری به بیرون زندان راه دارد و منجر به آزادی زندانی می شود. هر یک از این درها یک نگهبان دارد که یکی ازآنها همیشه راست می گوید و دیگری همیشه دروغ و هر دو از اینکه کدام در به کجا راه دارد و نیز از راستگویی یا دروغگویی نگهبان دیگر آگاهند.

زندانی ما حق دارد تنها یک سوال از یکی از نگهبان ها بپرسد و سپس یکی از درها را انتخاب کند. در ضمن نگهبان ها فقط با “بلی” یا “خیر” پاسخ می دهند. او چطور می تواند با تنها یک سوال دری که به سوی آزادی باز می شود را پیدا کند؟!

قبل از اینکه پاسخ را در ادامه مطلب ببینید کمی فکر کنید!

معمای زندانی (تست هوش)

ادامه نوشته

گذشت....


این داستان به قرن 15 بر می‌گردد:
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می‌بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد.
در همان وضعیت اسفباک،آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می‌پروراندند.هر دوشان آرزو می‌کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می‌دانستند که پدرشان هرگز نمی‌تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند.با سکه قرعه انداختند و بازنده می‌بایست برای کار در معدن به جنوب می‌رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می‌کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می‌کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد …
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می‌کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت،خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می‌توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می‌کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی‌توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن،چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می‌کنم، به طوری که حتی نمی‌توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی‌توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از 450 سال از آن قضیه می‌گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر،قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتشان را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.

این اثر خارق العاده را مشاهده کنید:


پ.ن:اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند...

به اين ميگن معما!!!


اگه تونستي يه جفت از اين دمپايي ها رو جور كنيد!!!؟؟؟