من , تو , او

 

 

من , تو , او


 
من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه ميرفتی به تو گفته بودند بايد دکتر شوی
او هم به مدرسه ميرفت اما نمی دانست چرا؟ 

 
 

ادامه نوشته

بهترین باش.....

 

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

دلاوران آذربایجان را می کشند....

روح الله داداشی قوی ترین مرد ایران ۲شب پیش در یک نزاع جمعی کشته شد.

روحت شاد هر چند که حرام خاک خواهد شد پیکره پاک تو و روزی بریده خواهد شد دستانی که تو و امثال تو را بی رحمانه تقدیم خاک کردند.

ولی در قلب ما هرگز نمی میری حتی اگر...

آقابیا تا زندگی معنا بگیرد...

 
آقابیا تا این شکسته کشتی ما،

 
 آرام راه ساحل دریا بگیرد...

 
آقا بیا تا کی دو چشم انتظارم،

 
شب‌های جمعه تا سحر احیا بگیرد...
نیمه شعبان مبارک

چرخه ی دانشجویی

...

به امید روزی که متن تمام تبریک ها یک جمله بیشتر نباشد و آن:

مهدی آمد.....

میلاد با سعادت مهدی موعود مبارک.

پوزش

سلام به همگی.

بچه های عزیز کلاس من الآن نمیتونم رو صندلی داغ بشینم.

۱.راستش مودم کامپیوترم منفجرشده و الآن نمیتونم تندتند بیام به وبلاگ سرزنم.

۲.بعدشم درباره ی صندلی داغ اختلافها هنوز زیاده(بذارید ببینیم آقای محمودی ومحمدیان به کجا میرسن؟)

۳.از همه مهمتر:اصلا کسی تو نظرات پست انتخاب نفر بعدی اسمی از من نیاورده!{چجوری من انتخاب شدم؟ خدا میدونه!}

لپ مطلب:آقا من الآن نمیتونم رو صندلی داغ بشینم.ولي:

قول ميدم بعداً اگر خواستيد به همه سوالات صندلي داغ جواب بدم.

بازم نظرات پست رو باز ميذارم اگه سوالي بود من حاضرم جواب بدم {يعني از نشستن رو صندلي ترسي ندارم و انصراف هم نميــــدم.فقط اگه خواستيد بعداً نوبتم باشه راحت تره.}

پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است  

پشت سر هر آنچه دوستش می داری  

 

بالهایت راکجاگذاشتی

 

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم.

 تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.


پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه

 می گیرم.


انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

 پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .


پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته

 خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.


درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و

به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج

زد.

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: " یادت می آید؟ تو را با دو بال و دو پا

آفریده بودم؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا

 گذاشتی؟"


انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست.


جوان و پیر


 

ادامه نوشته

1

کاریکاتوری از نوع درام...




گنجشکي که با خدا قهر بود…


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:
مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي هستم که
دردهايش را در خود نگاه ميدارد…
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لب هايش دوختند،
گنجشک هيچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود :
با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم،
آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام.
تو همان را هم از من گرفتي.
اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟
لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟
و سنگيني بغضي راه کلامش بست…
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به
دشمني ام برخاستي!
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چيزي درونش فرو ريخت
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.

...

حکایت جالبیست که فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند.

از خدا پرسیدم؟؟؟؟؟؟

از خدا پرسیدم؟؟؟؟؟؟

 

 

 

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟       

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر

با اعتماد زمان حال ات را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید

مهم این نیست که قشنگ باشی

 قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام

 توان شروع به دویدن کنی

کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... 

زلال که باشى، آسمان در تو پیداست

                                                   "نلسون ماندلا" 

قهوه نمکی

ادامه نوشته

عشق

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی شود جز در لحظه ی جدایی

معما!

تست هوش معمای زندانی:

شخصی درون زندانی حبس شده است. اتاقی که این شخص در آن نگاهداری می شود دو در دارد که یکی به سمت چوبه دار راه دارد ولی دیگری به بیرون زندان راه دارد و منجر به آزادی زندانی می شود. هر یک از این درها یک نگهبان دارد که یکی ازآنها همیشه راست می گوید و دیگری همیشه دروغ و هر دو از اینکه کدام در به کجا راه دارد و نیز از راستگویی یا دروغگویی نگهبان دیگر آگاهند.

زندانی ما حق دارد تنها یک سوال از یکی از نگهبان ها بپرسد و سپس یکی از درها را انتخاب کند. در ضمن نگهبان ها فقط با “بلی” یا “خیر” پاسخ می دهند. او چطور می تواند با تنها یک سوال دری که به سوی آزادی باز می شود را پیدا کند؟!

قبل از اینکه پاسخ را در ادامه مطلب ببینید کمی فکر کنید!

معمای زندانی (تست هوش)

ادامه نوشته

توجه کنید

با سلام خدمت دوستان عزیز

دوستان اینجا یه جمع دوستانست کسی هم شمارو به خاطر نظراتی که دادین بازخواست نمی کنه پس اگر ممکنه در قسمت نظرات از  اسامی مستعار استفاده نکنید و اسم خودتونو بنویسید.

من و حقیقت!

به نظر من آدمها دو دسته هستن :

  

یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

یا بی پول ترن که بهشون میگم گدا گشنه و ...

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسيس و ...

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق  ...

 

 

کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقیت

گاهی...

گاهی گمان نمیکنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی ناگفته قرعه به نام تو میشود

 گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست  

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

سخنان بزرگان

سخنانی زیبا و آموزنده در مورد:

اخلاق

آزادی

عشق


ادامه نوشته

student

دانشجو در کشور...

ژاپن.مصر.هند.عراق.چین.اسرائیل.گینه.کوبا.و...

+

ایران

ادامه نوشته

همه جیز زیباست

سوسک

گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی .
خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است !
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ا ست آموختنی و همه کس  رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .

ثروت و موفقیت

شکست از آن کسانی است که بی تفاوت اجازه می دهند ذهنیت شکست در آنها نفوذ کند.(ناپلئون)

احساس غنی بودن غنای واقعی را به دنبال خواهد داشت این فکر راهرگز از خاطر دور نکنید.(اندرو متیوس)

موفقیت از آن کسانی است که ذهنیت موفق دارند.(ناپلئون)

ثروتمندان و فقرا دو نگرش متفاوت نسبت به پول دارند.فقرا آرزو می کنند که پول داشته باشند و ثروتمندان ایمان دارند که به دست می آورند.(اندرو متیوس)

نوشته ای را که بر خلاف توانگری است نخوانید و جدی نگیرید.(کاترین پاندر)

آن که با دست کوتاه ببخشد او را با دست دراز ببخشید.(امام علی ع)

برای رهایی از مشکلات به قدرت عشق اعتماد کنید.(کاترین پاندر)

گذشت....


این داستان به قرن 15 بر می‌گردد:
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می‌بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد.
در همان وضعیت اسفباک،آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می‌پروراندند.هر دوشان آرزو می‌کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می‌دانستند که پدرشان هرگز نمی‌تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند.با سکه قرعه انداختند و بازنده می‌بایست برای کار در معدن به جنوب می‌رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می‌کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می‌کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد …
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می‌کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت،خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می‌توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می‌کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی‌توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن،چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می‌کنم، به طوری که حتی نمی‌توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی‌توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از 450 سال از آن قضیه می‌گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر،قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتشان را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.

این اثر خارق العاده را مشاهده کنید:


پ.ن:اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند...

به اين ميگن معما!!!


اگه تونستي يه جفت از اين دمپايي ها رو جور كنيد!!!؟؟؟

علی شریعتی

زن عشق میکارد و کینه درو می کند

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی

او درد می کشد و تو نگرانی که دختر نشود

او بی خوابی می کشد و تو خوابه هوریان بهشتی را می بینی

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر؟

صبوریت را دوست می دارم........

hich

An gelir insan gülerken ağlarmış. Gözyaşları sel olup kalbine akarmış. Kahkaha bir maske derler birimisin?İnsan sevdiğinden ayrılınca bu maskeyi takarmış.

من اومدم

سلام دوستان .امیدوارم که حاله همتون خوب باشه.من یه مدت درگیر بودم نمی تونستم بیمام بده این دیگه زیاد میام:)